آوای خدا

شروعی دوباره

خوش اومدین

95 هم شروع شد

مدت زیادی است ننوشتم نزدیک یکسالی می شه و تو مسلما بزرگتر شدی. البته بزرگتر از اون چیزی که من از یک دختر 4 ساله انتظار دارم. و این تقریبا نظر همه اونهایی است که شما رو از نزدیک می شناسن. در واقع یه جورایی به 7 -8 ساله ها شبیه شدی. البته خوب نیست حس می کنم باید بیشتر بچگی کنی. داری زود بزرگ می شی. در حرف زدن پیشرفتت خیلی زیاده که البته اونهم به علت حجم وسیع کتابهایی است که برای شما خوانده می شه و هنوزم بهترین تفریحت کتابه. گاها شما ما رو خواب می کنی و 5-6 جلد کتاب می یاری و با ورق زددن و چسباندن آنچه ار تصاویر به ذهنت می رسه با داستانهایی که شنیدی برامون قصه می گی و البته در بیشتر مواقع هم پدر در حین قصه گفتن های شما خوابش می بره. کاملا...
26 فروردين 1395

مادر، دیگه نیست ...

روز مادر پدر حسابی دلش هوای مادرشو کرده این متنو برام گذاشت. سال پیش مامان جون بود . فکر نمی کردیم به این زودی بره. دلش تنگه می دونم. چون گاهی می گه دلم برای حرف زدن هاش ، تلفن های روزانه اش . برای بودنش و .... تنگه روزی نیست نگه خدا مادر رو رحمت کنه. تازه داره کنار می یاد ولی هر روز دلتنگ تر می شه دلنوشته اي از امير عليپور: سلام سخنی با شما دوست عزیز: دیروز به مادرم زنگ زدم بعد از مرگش تلفن ثابت خانه اش را جمع نکردیم نمی خواهم ارتباطمان قطع شود هر وقت دلم هوایش را میکند بهش زنگ میزنم تلفنش بوق میزند بوق میزند بوق میزند وقتی جواب نمیدهد با خودم فکر میکنم یا برای خرید رفته بیرون یا خانه همسایه است الان یک سال میشود هر...
21 فروردين 1394

خودت باش

خودت باش عشقم. هر جور هستی خودتو دوست داشته باش و بدون همیشه بهترین هستی و بهترین خواهی ماند. می دونی هیچکس حوصله غصه های تو رو نداره. حتی مادرت . یعنی می خوام بگم یادت باشه همیشه به فکر خودت باشی. گرچه همیشه می گیم هستیم اما جاهایی هم هست که خودمونم کم می یاریم. پس اینو بدون هیچکس به اندازه خودت به فکرت نیست. هیچوقت منتظر نمون کسی کاری برات انجام بده. گرچه من و پدرهمه تلاشمونو می کنیم برات بهترین ها باشه ولی خودت همیشه پیش قدم باش. دوست دارم بهت یاد بدم چطوری خودت از پس همه چیز بر بیای. کار سختیه. بتونی تو مشکلات. تو غصه ها . تو ناراحتی هایی که خیلی هاش رو بعضا دیگران برات ایجاد می کنن مقاوم باشی. گاهی بی اونکه بدونی غرق می شی تو گ...
4 بهمن 1393

عکس 36-38 ماهگی

هنرنمایی با رنگ انگشتی مامان من جست می گیرم تو عکس بگیر در حال خوردن ته دیگ و دیدن کارتون نسخه نویسی 37 ماهگی خواب بعد حمام موبایل بازی تفریح در خانه سال نو میلادی مبارک. شب سال نو پیش خاله سارا بودیم آماده شدی بریم کلاس موسیقی پایین پله ها. می گم بزار عکس بگیرم. می گی : چی؟ چی گفتی؟ (یعنی من نشنیدم) پیشی بازی طراحی و اجرا: پدر مهربان شب یلدا خونه عزیز و اقاجون شمال- خونه مامان خاله فاطمه با تاج عروسی خاله فاطمه شهربازی رشت- مثلا ترس از دایناسور خونه خاله سا...
3 بهمن 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آوای خدا می باشد